Friday, May 02, 2014

The wizard

- We're west of Castle Black, but the Nightfort's closest to us. It was the first castle on the Wall. The Watch abandoned it during the reign of King Jaehaerys I. Too big. Impossible to maintain. Other than Castle Black itself, the Nightfort's the perfect castle for us. It's got a secret sally port, the Black Gate, as old as the Wall itself. No one's used it in centuries most likely. It leads through the Wall right down into the Nightfort, if one knows how to find it, which, it just so happens, I do.

- How do you know all that?

- I read about it in a very old book.

- You know all that from staring at marks on paper?

- Yes.

-You're like a wizard.

Game of the Thrones S03E09

Tuesday, April 01, 2014

اگر مردی ناگزیر از تحمل چیزی است، باید آن را به بهترین نحوی تحمل کند

سکوتی طولانی بر قرار شد؛ سپس خرمگس سر برداشت:"من، حداقل، درباره کارهای خود شخصا تصمیم می گرفتم و محتمل عواقب آن نیز می شدم. با آن بزدلی مسیحی دزدانه به نزد مردم نمی رفتم و از آنان نمی خواستم که مشکلاتم را برایم حل کنند!"
این ضربه چنان ناگهانی بود و شور و حرارت خارق العاده اش چنان با تظاهر بی روح لحظه قبل تضاد شدید داشت که به نظر می رسید او نقابی از چهره برداشته است.
خرمگس با خشونت ادامه داد:" ما مرتدین بر این عقیده ایم که اگر مردی ناگزیر از تحمل چیزی است، باید آن را به بهترین نحوی تحمل کند؛ و اگر در زیر آن پشت دو تا نماید، وای بر احوال او. اما یک مرد مسیحی، مویه کنان به خدا یا مقدسین خود روی می‌آورد؛ و اگر آنان یاریش ندادند متوجه دشمنان خود نمی‌شود - او همیشه قادر به یافتن پشتی است که بار خود را بر آن انتقال دهد. مگر در کتاب مقدس یامیسال (1) و یا هر یک از کتب مذهبی زاهدانه شما دستورالعملی وجود ندارد که باید نزد من بیایید تا راهنماییتان کنم؟ عجب! آیا واقعا خود من بدون آنکه شما نیز بار مسئولیت هایتان را بر دوشم بگذارید، به اندازه کافی بار بر دوش ندارم؟ به سوی مسیحتان بازگردید؛ او حداکثر دنیا را مطالعه کرد، شما نیز بهتر است همان کار را بکنید. (2) بالاتر از همه، شما فقط یک مرتد را خواهید کشت - مردی که در ادای کلمه "آزمون" (3) عاجز می ماند و این بدون تردید جنایت بزرگی به شمار نمی آید."
کلام خود را قطع کرد، سپس به نفس نفس. افتاد و دوباره به حرف آمد:" آن وقت شما دم از ظلم می زنید؛ آن الاغ احمق اگر یک سال هم تلاش می‌کرد به قدر شما نمی توانست مرا آزار دهد؛ او مغز ندارد. همه آنچه به فکرش می رسد تنگتر بستن یک بند است، هنگامی هم که نمی تواند تنگتر ببندد دیگر عاجز می‌ماند. این کار از هر احمقی ساخته است! اما شما "لطفا حکم مرگ مرا خود امضا کنید؛ من بیشتر از آن نازک دلم که بتوانم شخصا این کار را بکنم" ، این تدبیر به فکر یک مسیحی می رسد - یک مسیحی نجیب و دلسوز که از منظره یک بند تنگ بسته شده رنگ می‌بازد! من باید آنگاه که شما همچون فرشته رحمت - حیرت زده از وحشیگری سرهنگ- وارد شدید می‌فهمیدم که شکنجه واقعی در شرف وقوع است!..."

1 کتاب دعای کاتولیک ها به زبان لاتین
2 اشاره استهزا آمیز به مسیح که به پیروان خود گفته بود حداکثر پولی را می توانید بپردازید.
3 طبق افسانه های کتاب مقدس، عبرانیان این کلمه را برای یافتن جاسوس به کار می بردند. زیرا ادای این کلمه برای بیگانگان مشکل بود.


خرمگس - اتل لیلیان وینیچ

Friday, October 11, 2013

The forbidden song

I have not sung “The Hanging Tree” out loud for ten years, because it‘s forbidden, but I remember every word. I begin softly, sweetly, as my father did.

    “Are you, are you
    Coming to the tree
    Where they strung up a man they say murdered three.
    Strange things did happen here
    No stranger would it be
    If we met up at midnight in the hanging tree.”

The mockingjays begin to alter their songs as they become aware of my new offering.

    “Are you, are you
    Coming to the tree
    Where the dead man called out for his love to flee.
    Strange things did happen here
    No stranger would it be
    If we met up at midnight in the hanging tree.”

I have the birds‘ attention now. In one more verse, surely they will have captured the melody, as it‘s simple and repeats four times with little variation.

    “Are you, are you
    Coming to the tree
    Where I told you to run, so we‘d both be free.
    Strange things did happen here
    No stranger would it be
    If we met up at midnight in the hanging tree.”

A hush in the trees. Just the rustle of leaves in the breeze. But no birds, mockingjay or other. Peeta‘s right. They do fall silent when I sing. Just as they did for my father.

    “Are you, are you
    Coming to the tree
    Wear a necklace of rope, side by side with me.
    Strange things did happen here
    No stranger would it be
    If we met up at midnight in the hanging tree.”

The birds are waiting for me to continue. But that‘s it. Last verse. In the stillness I remember the scene.

Mockingjay (The Hunger Games, Book 3)
Suzanne Collins

Saturday, September 21, 2013

A mute slave; me, now headed to death.

Haymitch grips my wrist as if anticipating my next move, but I am as speechless as the Capitol’s torturers have rendered Darius. Haymitch once told me they did something to Avoxes’ tongues so they could never talk again. In my head I hear Darius’s voice, playful and bright, ringing across the Hob to tease me. Not as my fellow victors make fun of me now, but because we genuinely liked each other. If Gale could see him…

I know any move I would make toward Darius, any act of recognition, would only result in punishment for him. So we just stare into each other’s eyes. Darius, now a mute slave; me, now headed to death. What would we say, anyway? That we’re sorry for the other’s lot? That we ache for the other’s pain? That we’re glad we had the chance to know each other? 
No, Darius shouldn’t be glad he knew me. If I had been there to stop Thread, he wouldn’t have stepped forward to save Gale. Wouldn’t be an Avox. And more specifically, wouldn’t be my Avox, because President Snow has so obviously had him placed here for my benefit.
Catching Fire (The Hunger Games, Book 2)
Suzanne Collins

Monday, September 02, 2013

Danse, Pierrot!

Eh Pierrot! Danse, Pierrot!
Danse un peu, mon pauvre Jeannôt!
Vive la danse et l'allégresse!
Jouissons de notre belle, jeunesse!
Si moi je pleure ou moi je soupire,
Si moi je fais la triste figure
Monsieur, ce n'est que pour rire:
Ha! Ha, ha, ha!
Monsieur, ce n'est que pour rire!

Sunday, September 01, 2013

مهمترین وظیفه یک مدیر

در گذشته بیشتر فکر می‌کردم مهمترین وظیفه یک مدیر برنامه ریزی و پیگیری دقیق کارها برای درست انجام شدن آن هاست (کاری که در حال حاضر یک بچه مدرسه‌ای با اکسل به راحتی می تواند انجام دهد). ولی الآن به این باور رسیدم که مهمترین وظیفه یک مدیر برقراری ارتباط صحیح و مناسب با انواع کارمندهایش است که هر کدام سلیقه و نیاز متفاوتی دارند. و همین طور راهنمایی آنها در جهتی که این سلایق متفاوت بتواند با کمترین درگیری در کنار هم به خوبی کار کنند.